پایان‌نامه جهت اخذ درجه کارشناسی ارشد رشته روان شناسی بالینی- قسمت 3

ص برقرارکند. شکل گیری مفهوم بقای شیء در کودک یک مرحله جدید در رفتار دلبستگی به وجود می آورد (سیگلمن و رایدر، 2012).
نظریه دلبستگی جان بالبی
بالبی به این توضیح می پردازد که چگونه کودک از نظر هیجانی و عاطفی نسبت به مادر یا شخصی که وظیفه نگهداری از وی را برعهده دارد، دلبسته می شود و نیز چگونه هنگامی که از این شخص جدا می شود، دچار اضطراب و آشفتگی می شود (برک، 2001، ترجمه سید محمدی، 1387). بالبی یاد آور می شود یک رابطه گرم و صمیمی و به وجودآمدن یک دلبستگی صحیح برای کودک با مادر وی، یا فردی که کودک با او در تماس است، برای سلامت روانی او ضروری است. بالبی معتقد بود دلبستگی کودک به این صورت به وجود می آید که در آغاز، پاسخدهی اجتماعی کودک، تصادفی است، مثلا به هر چهره ای لبخند می زند، اما بین 3-6 ماهگی، کودکان پاسخدهی خود را به چند آشنا محدود می کنند و به ویژه فرد خاصی را آشکارا ترجیح می دهند و حضور غریبه ها آنها را نگران می کند، اما مدتی بعد تحرک بیشتری پیدا می کنند و همراه با سینه خیز رفتن، نقش فعال تری را انجام می دهند و حساس به این می¬شوند که والدشان کجاست و او را پیاپی تعقیب می کنند و این (تمرکز بر نماد اصلی دلبستگی و دنباله روی ) مشابه نقش پذیری دیگر گونه ها است (کرین، 1997، ترجمه فدایی، 1379). بالبی عقیده دارد دلبستگی کودک چهار ویژگی اساسی دارد:
1. حفظ نزدیکی: یعنی تمایل به نزدیک بودن به کسانی که به آنها دلبستگی دارد.
2. پناهگاه امن: درمواقع خطر، بازگشت به سوی افرادی که به آنان دلبستگی دارد.
3. پایه مطمئن : فردی که به او دلبستگی وجود دارد، پایه مطمئن و قابل اتکایی برای کودک به وجود می آورد، تا به کشف محیط پیرامون خویش بپردازد.
4. اندوه جدایی : اضطراب ناشی از فقدان و نبودن فردی که کودک به او دلبستگی دارد (فرهنگی، 1388؛ به نقل از عظیمی معنوی، 1389).
انواع دلبستگی
طبقه¬بندی مری اینثورث
مری اینثورت از همکاران بالبی، طبقه بندی را بر اساس الگوهای دلبستگی ارایه داده است. وی (1989)، در طی آزمایشی، با قرار دادن کودکان در موقعیت های نا آشنا، واکنش های آنها را ثبت می کرد. این کودکان سه جزء استرس زا، که عبارت بودند از: محیط ناآشنا، تعامل با یک فرد نا آشنا، و جدایی کوتاه مدت از والد یا مراقب خود را تجربه می کردند (ماسن و همکاران، 1995، ترجمه یاسایی، 1384). بر این اساس، وی سه نوع سبک دلبستگی را شرح می دهد که عبارتند از:
1-کودکان با دلبستگی ایمن
این کودکان بعد از ورود مادرانشان به اتاق بازی، خیلی زود مادر را به عنوان پایگاهی امن برای کاوش مورد استفاده قرار می دادند، اما هنگامی که مادر اتاق را ترک می کرد، بازی اکتشافی آنان کاهش می یافت وگاهی آشکارا آشفته می شدند. هنگامی که مادر برمی¬گشت نیز فعالانه از او استقبال می کردند و یکی دو دقیقه نزدیک او باقی می ماندند و هنگامی که از بودن او مطمئن می شدند، بار دیگر مشتاقانه به کشف محیط می¬پرداختند. اینثورث مشاهده کرد، مادران این کودکان که معمولا به عنوان افرادی حساس و پاسخ دهنده به گریه کودکان و سایر علائم آنان درجه بندی شده بودند، هر زمان که این کودکان به آرامش بخشی مادرانشان نیاز داشتند، با آنها، با محبت و عشق پاسخ می دادند و به آنان رسیدگی می¬کردند. کودکان نیز در خانه خیلی کمتر گریه می کردند، و برای کاوش محیط اطراف خود، مادر را به عنوان پایگاه امن مورد استفاده قرار می¬دادند (کرین، 1997، ترجمه فدایی، 1379).
2-کودکان ناایمن اجتنابی
این کودکان، درموقعیت نا آشنا، کاملاً مستقل به نظر می¬رسیدند. آنان به محض ورود به اتاق، به سمت اسباب بازی ها می رفتند. گرچه به کشف محیط می پرداختند، اما مادر را به عنوان پایگاهی امن (به این معنا که به تناوب از حضور او مطمئن شوند) مورد استفاده قرار نمی دادند، بلکه خیلی راحت، مادر را فراموش می کردند. هنگامی که مادر اتاق را ترک می کرد، پریشان نمی شدند و وقتی بر می گشت، درصدد نزدیک شدن به او بر نمی آمدند. اگر مادر سعی می کرد آنان را در آغوش بگیرد، با پس کشیدن خود، از او اجتناب می کردند. این الگوی اجتنابی در تقریبا 20 درصد از نمونه ها دیده می شد (کرین، 1997، ترجمه فدایی، 1379).
3-کودکان ناایمن دوسو گرا
در موقعیت نا آشنا، این کودکان چنان نگران حضور مادر بودند و به او چسبیده بودند، که اصلا به کاوش در محیط اطراف خود نمی¬پرداختند. هنگامی که مادر اتاق را ترک می کرد بسیار آشفته می¬شدند و موقع برگشت مادر، آشکارا رفتاری دوسویه با او در پیش می¬گرفتند، لحظاتی به او نزدیک می¬شدند و لحظاتی بعد، او را با خشم از خود می¬راندند (برک، 2001، ترجمه سید محمدی، 1383). این کودکان، هنگامی که مادر، اتاق بازی را ترک می¬کرد، بسیار ناراحت می¬شدند و هنگام بازگشت مادر، تلاش می¬کردند به سرعت به او نزدیک شوند، اگرچه خشم خود را نیز به او بروز می¬دادند و گاهی در مقابل نزدیکی مقاومت می¬کردند (کرین، 1997، ترجمه فدایی، 1379).
اینثورث یادآور می شود که دلبستگی ایمن، محصول حساسیت مادرانه به علائم و نیاز های کودک است. اهمیت این نکته بدین خاطر است که کردار شناسان عقیده دارند که شکوفایی کودکان، مستلزم توجه به آنان است (کرین، ترجمه خویی نژاد و رجایی، 1384). البته، قابل ذکر است که پس از طبقه بندی اینثورث، روانشناسان، نوع دیگری از واکنش نوزاد را شناسایی کرده اند که بدان دلبستگی سازمان نا یافته می گویند. این کودکان، رفتارهای سازمان نایافته، که دارای نوعی بی ثباتی است را از خود نشان می¬دهند. این کودکان ترکیبی از گروه دوم و سوم را در واکنش های خود دارند و وقتی مادر، یا مراقب به خانه برمی¬گردد، رفتارهای متناقضی از خود نشان می¬دهند، زمانی با مادر رابطه برقرار کرده و زمانی از او اجتناب می¬کنند (سیگلمن و رایدر، 2012).
طبقه بندی بارتلمو
بارتلمو (1991)، نیز دلبستگی را به چهار طبقه تقسیم کرده است، که این چهار دسته بر اساس دو بعد از الگوی ذهنی مبتنی بر خود و الگوی ذهنی بر اساس دیگران تقسیم بندی می شود:
1-ایمن : فردی با چنین الگوی دلبستگی، الگوی مثبت از خود و دیگران دارد.
2- ترسو : چنین فردی الگوی منفی از خود و الگوی مثبت از دیگران دارد.
3-مطرود یا انکار کننده : چنین فردی دارای الگوی مثبت از خود و الگوی منفی از دیگران است.
4-آشفته، نگران یا دل مشغول : این افراد هم از خود و هم از دیگران، الگوی منفی دارند (بارتلمو و هورویتز ، 1991؛ به نقل از عظیمی معنوی، 1389).
بارتلمو عنوان می کند که سبک های دلبستگی ثابت هستند، چون حالت خود تقویتی دارند. بر اساس این دیدگاه، رفتارها بر اساس الگوی ذهنی فرد، از خود و دیگران تثبیت می شوند (بارتلمو و هورویتز، 1991؛ به نقل از عظیمی معنوی، 1389).
طبقه بندی هازن و شیور
هازن و شیور (1987)، نیز براساس نظریه دلبستگی بالبی، سبک هایی را مطرح کرده اند که این طبقه بندی از سبک های دلبستگی، مناسب بزرگسالان است (بشارت، شریفی و ایروانی، 1380). این محققان سبک های دلبستگی را برای بزرگسالان به دو صورت تعریف کرده اند: یکی بازنمایی های درونی یا الگوهایی که رفتار میان فردی یا پردازش اطلاعات را هدایت می کنند. و دیگری، راهبردها و شیوه های اختصاصی که افراد برای حفظ امنیت خود استفاده می کنند و بر اساس این دو تعریف، سه سبک دلبستگی را برای افراد بزرگسال پیشنهاد کرده اند:
1- سبک دلبستگی ایمن
افراد ایمن به راحتی می توانند با دیگران رابطه برقرار کنند و در جهت دریافت حمایت دیگران، از خود تمایل نشان دهند. کسانی که سبک دلبستگی ایمن دارند، تصور مثبتی از خود داشته و از دیگران نیز توقعات و انتظارات معقول و مثبتی دارند (هازن و شیور، 1987).

2- سبک دلبستگی مضطرب دوسو گرا
این افراد تمایل زیادی به برقراری ارتباط صمیمانه با دیگران دارند، اما در عین حال نگران این هستند که مورد پذیرش قرار نگیرند (سیگلمن و رایدر، 2012). آنان در صورتی احساس خوب نسبت به خود دارند که دیگران آنان را بپذیرند. این افراد تصور منفی از خود و تصور مثبت از دیگران دارند (هازن و شیور، 1987).
دلبستگی اجتنابی
برای این افراد مسئله مهم اتکا به خویشتن است، و زمانی که احتمال طرد شدن از سوی دیگران می رود، این افراد، می کوشند نیاز به دلبستگی را انکار کرده و تصویر مثبت خود را حفظ کنند. اشخاص دارای سبک دلبستگی اجتنابی، تصویر منفی از دیگران دارند (هازن و شیور، 1987).
رابطه سبک دلبستگی با بروز رفتارهای پر خطر
دلبستگی از عواملی است که می تواند نقش قابل ملاحظه ای در پیش گیری از بروز رفتارهای پر خطر و همچنین کمک کردن در برخورد با چالش داشته باشد. تحقیقات نشانگر آن است که الگوهای دلبستگی ناسالم که در دوره کودکی و در ارتباط با بزرگسالان مخوصا والدین شکل می گیرند، نقش قابل ملاحظه ای را در بروز مشکلات و آسیب های رفتاری ایفا می کنند. سبکهای دلبستگی ناایمن کودکان با الگوهای رفتاری سازش نایافته و کنش روانی-هیجانی در سالهای بعدی زندگی مرتبط می باشد. از سویی سبکهای دلبستگی، روشهای مواجه فرد با موقعیت های استرس زا را متاثر می سازد افراد ایمن ضمن تصدیق موقعیت به سادگی از دیگران کمک می گیرند، نشانه برجسته دو سوگراها حساسیت بیش از حد نسبت به عواطف منفی و نگاره های دلبستگی است به گونه ای که سد راه خود پیروی آن ها می شود. همچنین پژوهش های بسیاری نشان داده است که سبک های دلبستگی، به عنوان تحولی، در شکل گیری گرایش های شخصیتی و شکل گیری شخصیت تعیین کننده مهم هستند. چنانچه کارلستون و اسروف(1995) اهمیت کنش سازمانی سیستم دلبستگی را در یکپارچه کردن مولفه های عاطفی، انگیزش، شناختی و رفتاری مورد تاکید قرار داده اند. با وجود اینکه عوامل گرایش به رفتارهای پرخطر و هیجان خواهی بالا ممکن است یک کنجکاوی ساده باشد، اما بدون شک این گرایش ها می تواند با سبک های دلبستگی ارتباط داشته باشند. جدایی از منبع ایمن بخش می تواند با گسستگی ارتباط فرد با منابع انسانی واطراف و گرایش او به رفتارهای تکانشی و خطرناک برای فرار از ترس ها، اضطراب ها و غیره ارتباط داشته باشد. در واقع در شرایط استرس زا و موقعیت هایی که افراد دچار تغییرات همه جانیه جسمانی، روانی واجتماعی می شوند. نیاز به ایمنی جویی در افراد افزایش می یابد(خاستو، 2002؛ به نقل از سلیمی کوچی، 1393)

ویژگی های شخصیت
مبانی نظری شخصیت
تعریف مفهوم شخصیت امر دشوار است، و حتی بهترین تعاریفی هم که ارائه شده کاملاً انتزاعی هستند. مفهوم شخصیت در روان¬شناسی یک مفهوم رایج و معمول در عین حال فوق¬العاده غامض و پیچیده است. تمام تعاریف شخصیت سعی دارند نارسائی مفهوم آن را جبران کنند، اما وجود بیش از پنجاه تعریف متفاوت برای شخصیت حاکی از پیچیدگی آن است (گروسی فرشی و قاضی طباطبایی، 1380). شخصیت از واژه لاتین پرسونا گرفته شده است که به نقابی اشاره دارد که هنر پیشه¬ها در نمایش به صورت خود می¬زدند. بنابراین، بر اساس ریشه این کلمه ممکن است نتیجه¬گیری شود، که شخصیت به ویژگی¬های بیرونی و قابل مشاهده اشاره دارد. پس شخصیت ما در قالب تأثیری که بر دیگران می¬گذاریم، تعریف می¬شود. اما آیا هنگامی که واژه شخصیت را به کار می¬بریم تمام منظور ما همین است؟ آیا ما فقط درباره آنچه می¬توانیم ببینیم حرف می¬زنیم؟ البته منظور ما چیزی بیشتر از این است یعنی مقصود ما در نظر داشتن بسیاری از ویژگی¬های فرد است. کلیت یا مجموعه¬ای از ویژگی¬های مختلف که از ویژگی¬های جسمی سطحی فراتر می¬رود. این واژه تعداد زیادی از ویژگی-های ذهنی، اجتماعی و هیجانی را نیز در بر می¬گیرد. ویژگی¬هایی که ممکن است نتوانیم بطور مستقیم ببینیم و شخص امکان دارد آن¬ها را مخفی نگه دارد. این امکان نیز وجود دارد که هنگام استفاده از واژه شخصیت منظورمان ویژگی¬های پایدار باشد (کارسون ، 1989، به نقل از کاظمی، 1390). تعریف ما از شخصیت ممکن است عقیده بی¬نظیر بودن انسان را نیز شامل باشد. ما شباهت¬هایی را در بین مردم می¬بینیم، با این حال احساس می¬کنیم که هر یک از ما ویژگی¬های خاصی داریم که ما را از دیگران متمایز می¬سازد. بنابراین، می¬توانیم بگوییم که شخصیت مجموعه¬ای از ویژگی¬های پایدار و بی¬نظیر است که ممکن است در پاسخ به موقعیت-های مختلف تغییرکند (شولتز و شولتز، 2007؛ ترجمه¬ی سید محمدی، 1391). حتی این تعریف تعریفی نیست که همه روان¬شناسان با آن موافق باشند. برای رسیدن به دقت بیشتر، باید ببینیم هریک از نظریه¬پردازان شخصیت چه منظوری از این اصطلاح دارند، نظریه¬های شخصیت اگرچه یکی از جالب¬ترین مباحث روانشناسی هستند، اما در کل نمی¬توانند از چند رویکرد اصلی فراتر روند. در ادامه به هر کدام از این رویکردها نگاهی اجمالی می-اندازیم.
رویکرد روان¬کاوی
فروید یکی از نخستین نظریه پردازانی است که در مورد شکل¬گیری ابعاد شخصیت، در سال¬های نخستین کودکی و نقش آن در ساختار شخصیت بزرگسالی انسان تأکید ورزیده است. به گمان فروید، شخصیت در پایان پنجمین سال زندگی شکل می¬پذیرد و رشد آینده این فرآیند با ساختار اصلی آن رابطه نزدیکی دارد. فروید در نظریه روان¬کاوی معتقد است، که رفتار انسان از تعارضها و کشمش¬های بین انگیزه¬ها، سائق¬ها و نیازها ناشی می¬شود. این رویکرد بر نیروهای ناهشیار یعنی بر امیال جنسی و پرخاشگری با پایه زیستی و تعارضهای اجتناب ناپذیر اوان کودکی که شکل¬دهنده شخصیت می¬باشند تأکید دارد. در آخر فروید معتقد است، که شخصیت انسان در پاسخ به چهار منبع اصلی تنش، فرایندهای رشد فیزیولوژیکی، ناکامی¬ها، تعارض¬ها و تهدیدها رشد می¬کند. نو روان-کاوان پس از فروید هم این هدف را دنبال می¬کردند که یا نظریات او را گسترش دهند و یا مکمل آن باشند. این نظریه¬پردازان در بسیاری از نکات با هم اختلاف دارند، اما به خاطر مخالفت با تأکید فروید بر غرایز به عنوان برانگیزاننده اصلی رفتار انسان و دیدگاه شخصیت جبرگرایانه او اتفاق نظر دارند (گروسی فرشی و قاضی طباطبایی، 1380).
رویکرد پویایی روانی-اجتماعی رفتار انسان
از میان روان¬پزشکان و روانشناسانی که تحت تأثیر رویکرد روان کاوی فروید بودند، تنها عده معدودی توانستند به نوآوری¬هایی قابل توجه دست بزنند. آن عده که باعث تغییرات اساسی در نظریه روان¬پویایی شدند، پیروان مکتب روان¬شناسی اجتماعی بودند. این افراد تحت تأثیر علوم اجتماعی جدید و به خصوص مردم ¬شناسی به این نتیجه رسیدند، که فرد عمدتاً محصول اجتماعی است که در آن زندگی می¬کند. یعنی شخصیت انسان بیشتر از عوامل بیولوژیک، به وسیله عوامل و نیروهای اجتماعی شکل می¬گیرد، در صورتی که طرفداران دیدگاه روان¬پویایی به عوامل بیولوژیک اهمیت می¬دادند (فیست و فیست، 2013؛ ترجمه¬ی سید محمدی، 1393). آدلر ، هورنای ، فروم و سالیوان از جمله کسانی بودند که سعی کردند از مفاهیم فیزیولوژیک و فیزیک قرن نوزدهم که در نظریات فروید تأثیر بسزایی داشتند، فاصله بگیرند و مفاهیم جدید روان¬شناسی اجتماعی را در روان¬کاوی وارد کنند. به این ترتیب آن-ها، شخصیت و روان انسان را از دیدگاه متفاوت¬تری مطرح کردند. این نظریه پردازان سعی کردند عوامل و شرایط فرهنگی و اجتماعی را که در تکامل شخصیت انسان حائز اهمیت بسیاری هستند، در نظر بگیرند. البته هر یک از آن¬ها بر جنبه¬های متفاوتی از عوامل فرهنگی تأکید داشتند (شاملو، 1385).
روان¬شناسی فردنگر آدلر از لحاظ تمرکر بر بی¬همتا بودن فرد، هوشیاری و نیروهای اجتماعی به جای نیروهای زیستی، با روانکاوی فروید تفاوت دارد. روان-شناسی او نقش میل جنسی را به حداقل می¬رساند. احساس حقارت منبع تمام تلاش¬های انسان هستند و این تلاش¬ها برای جبران کردن این احساس می¬باشد. هدف اصلی ما برتری و کمال است، یعنی کامل و یکپارچه کردن شخصیت. ترتیب تولّد تأثیر اجتماعی مهمی در کودکی است که سبک زندگی فرد از آن به وجود می¬آید. برداشت آدلر از ماهیت انسان امیدوار کننده است. از نظر آدلر، افراد بی¬همتا هستند و از اراده آزاد و توانایی شکل دادن به رشد خود برخوردارند. گرچه تجربیات کودکی مهم هستند ولی ما قربانی آن¬ها نیستیم. روش¬های ارزیابی آدلر عبارتند از: ترتیب تولد، خاطرات قدیمی و تحلیل رویا (سیاسی، 1386).
اریک فروم معتقد بود که هر چه انسان¬ها در طول تاریخ آزادی بیشتری به دست آوردند، بیشتر احساس تنهایی و انزوا کردند. هر چه انسان¬ها آزادی کمتری داشتند، احساس تعلق¬پذیری و امنیت آن¬ها بیشتر بود. برداشت فروم از ماهیت انسان خوشبینانه است. ما از توانایی شکل دادن به شخصیت و جامعه خود برخورداریم، هدف نهایی و اساسی زندگی تحقق بخشیدن به استعدادها و قابلیت¬های ماست (سیاسی، 1386).
کارن هورنای از نظر دیدگاهی که درباره روانشناسی زنانه داشت به جای تأکید بر نیروهای زیستی به عنوان شکل دهنده¬های شخصیت، بر نیروهای اجتماعی تأکید داشت و با فروید تفاوت زیادی دارد. نیاز به امنیت ، به رها بودن از ترس اشاره می¬کند. وقتی امنیت تضعیف می-شود، خصومت به وجود می¬آید. سرکوب کردن خصومت به اضطراب بنیادی منجر می¬شود که به صورت احساس تنهایی و درمانده بودن در دنیای خصمانه تعریف می¬شود. کارن هورنای ده نیاز روان رنجور را مطرح کرد که بعداً آن-ها را در سه گرایش روان رنجور طبقه بندی کرد: حرکت به سوی مردم، حرکت علیه مردم و حرکت به دور از مردم (سیاسی، 1386).
در نهایت نظریه سالیوان به نامی معروف است که می-توان از آن در فارسی به نظریه پزشکی تأثیر متقابل اشخاص تعبیر کرد. در این نظریه او ضمن بیان معنی شخصیت و مراحل مختلف آن، درباره مفاهیمی