پایان‌نامه جهت اخذ درجه کارشناسی ارشد رشته روان شناسی بالینی- قسمت 2

گرایش را به بازداری ترجیح می دهد. همچنین آن ها سطوح پایینی از سروتونین دارند که آن منجر می شود که زیست-شیمی آن ها در بازداری از خطرات وتجربیات جدید موفق باشد.
ویژگی های افراد هیجان خواه
زاکرمن و همکاران او دریافتند که هیجان خواهی در نتیجه سن تفاوت دارد. افرادی که جوانتر هستند بیشتر از افراد مسن به مخاطره جویی، ریسک و تجربیات تازه گرایش دارند. نمرات آزمون آزمودنیهای نوجوان تا 60 ساله نشان دادند که هیجان خواهی بین 20 تا 30 سالگی به تدریج رو به کاهش می رود. در چهار عنصر هیجان خواهی تفاوت های جنسیت معنی داری یافت شده است. مردان در ماجراجویی و مخاطره جویی ، بازداری زدایی، و حساسیت نسبت به یکنواختی نمرات بالاتری گرفتند. زنان در تجربه جویی نمرات بالاتری کسب کردند. نتایج مشابهی از آزمودنی ها در ایالت متحده، انگلستان، اسکاتلند، ژاپن و تایلند به دست آمده اند. پژوهشگران تفاوت های نژادی و فرهنگی معنی داری را نیز به دست آورده اند. آسیایی ها در هیجان خواهی نمرات پایین تری از افراد فرهنگ های غرب گرفتند(شولتز و شولتز، 2007؛ ترجمه سید محمدی، 1391).
بررسی گروههایی در ایالت متحده معلوم کرد که افراد زیاد هیجان خواه به احتمال بیشتری سیگار می کشند، الکل می نوشند، سریع رانندگی می کنند، ، تصادفات اتومبیل و محکومیت به خاطر رانندگی بی پروا یا در حالت مستی بیشتری دارند، و به فعالیت های جنسی مکرر می پردازند. از بین دانشجویان مرد، نمرات هیجان خواهی زیاد با رفتارهای جنسی مخاطره جویانه ای که مردان می دانند آن ها را در معرض بیماری ایدز قرار می دهند همبستگی مثبت دارند(زاکرمن، 1994). همبستگی بین نمرات هیجان خواهی و رفتار جنسی مخاطره آمیز در بین مردان هم جنس گرا به قدر نیرومند بوده که پژوهشگران نتیجه گرفتند مردان زیاد هیجان خواه گروه پر مخاطره ای برای ایدز تشکیل می دهند(فیشر و میسوویچ، 1990؛ به نقل از شولتز و شولتز، 2007؛ ترجمه سید محمدی،1391).
هیجان خواهی و رفتارهای پرخطر
هیجان خواهی می تواند با بسیاری از مشکلات رفتاری مانند رفتار پرخطر جنسی، الکل و سوء مصرف مواد، و انتخاب مشاغل پر خطر در ارتباط باشد(شلدون، 2012). افراد زیاد هیجان خواه داوطلبانه به سرگرمی هایی که مخاطرات بدنی دارند، مانند: موتورسواری، چتر بازی و سقوط آزاد، مسافت های ماجراجویانه، مهاجرت، سیگار کشیدن، اسکی کردن در شیب های تند و قمار بازی می پردازند. در مقابل افراد کم هیجان خواه به منابع تحریک مخاطره جویانه، واکنش نفرت نشان می دهند. قمار بازی نمونه ای از انگیزش افراد هیجان خواه برای مخاطره جویی است، طور که هیجان، نه پول، اغلب قمار بازی های این افراد را با انگیزه میکند(آندرسون و براون، 1984؛ به نقل از ریو، 2013؛ ترجمه سید محمدی، 1393).
مخاطره جویی افراد هیجان خواه خود را در چندین زمینه زندگی، از جمله در رفتار مجرمانه(دزدی از فروشگاه ها، فروختن مواد مخدر)، خلفات جزئی(خلاف های رانندگی)، مسائل مالی (قمار بازی، کاسبی های مخاطره آمیز) و ورزش ها(چتر بازی و سقوط آزاد) آشکار می سازد. برای مثال، رانندگی با سرعت زیاد، مخاطرات جسمانی، اجتماعی، قانونی، و مالی را در بر دارد. افراد هیجان خواه در مقایسه با افراد کم هیجان خواه از رانندگی با سرعت زیاد(خیلی بالاتر از سرعت مجازتعیین شده) تحت شرایط عادی خبر می دهند و رانندگی سپر به سپر را مخاطره آمیز یا ناراحت کننده نمی دانند(هینو، وایلد، 1992؛ به نقل از زاکرمن، 1994).
رابطه نیرومندی بین هیجان خواهی و برون گرایی و ونیز ابعاد شخصیت روان پریش وجود دارد. کسانی که در مقیاس های هیجان خواهی نمرات بالایی کسب می کنند، اغلب تکانشی ودرگیر در فعالیت های جسمانی شدیدی مانند بالارفتن از کوه و یا داشتن شرکای جنسی متعدد می باشند(باردو و همکاران، 1996؛ به نقل از یوراسک، 2009). همچنین آن هایی که درگیر خطرات جسمانی و خطرات اجتماعی(مالی و قانونی) نیستند به حوزه های دیگری نظیر سوء مصرف مواد و مصرف الکل روی می آورند(روبرتی، 2004؛ به نقل از یوراسک، 2009).
البته باید عنوان کرد هیجان خواهی صرفا یک ویژگی منفی نیست بلکه به نظر پژوهشگر، میزانی از آن می توان نیروی محرکه بسیاری از کشف ها، اختراعات و نوآوری ها باشد. اگر این هیجان خواهی در مجرای کنترل شده و مناسب هدایت شوند، می توان سرمنشاء خلاقیت ها و جست و جوی علوم و فنون جدید شود.
سبک¬های دلبستگی
یکی از تاثیر گذارترین دیدگاه های نظری برای مطالعه روابط نزدیک عاطفی، نظریه دلبستگی است(شاور، بلسکی و برنان ، 2000). در اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60، اینثورت بالبی و دیگران اعتقاد داشتند که بین مراقبان اولیه و کودک یک پیوستگی وجود دارد که بعدا ان را “دلبستگی” نامیدند. دلبستگی به عنوان یک ارتباط موثر بن دو فرد درک شده است که می تواند برای ارتباط آن ها با جهان، یک بنیاد محکم هیجانی ایجاد کند(هالیست و میلر ، 2005).
جان بالبی(1997؛ به نقل از مردیت و دیگران ، 2008) نظریه های دلبستگی را به عنوان رشد هیجانی و اجتماعی در ظرفیت طول مدت زندگی فرض کرد، و بعدها ادعا کرد که این ” بهترین نظریه ی رشد هیجانی-اجتماعی حمایت شده تاکنون” است.
نظریه دلبستگی معتقد است نوع رابطه مادر-کودک در سال های اولیه زندگی ومیزان قابلیت دسترسی به مادر، میزان حمایت مادر هنگام احساس خطر، درجه ی حساسیت مادرانه و تکیه گاه ایمن بودن مادر برای کودک- تا بتواند به کاوش در محیط بپردازند- سبک دلبستگی فرد را تعیین می کند(عیدی وخانجانی، 1385). روابط دلبستگی، اولین و مهم ترین روابطی هستند که از طریق آن ها یاد می گیرند منظوره ها یا مفاهیم را سازمان بندی کنند(مرز، شانگلو چالز ، 2007).
فوگل(بی تا) اظهار می دارد که دلبستگی، پیوند هیجانی پایدار بین دو فرد است. به طوری که یکی از طرفین کوشش می کند نزدیکی یا مجاورت با موضوع دلبستگی را حفظ کرده و به گونه ای عمل کند تا مطمئن شود که ارتباط ادامه می یابد. بالبی(1970، به نقل از کمیجانی، 1388) معتقد است که گروه های هیجانی متقابل که به نزدیکی مادر و کودک منجر می شود نخستین تجلیلات دلبستگی محسوب می شوند. دلبستگی، نگهدارنده نزدیکی متقابل بین دو فرد در تمام مراحل زندگی است(خانجانی، 1384).

مراحل شکل گیری دلبستگی
بالبی شکل گیری ارتباط عاطفی را در 4 مرحله ترسیم می کند(برک، 2001؛ ترجمه سید محمدی، 1387): 1-مرحله پیش از دلبستگی(واکنش نامتمایز نسبت به دیگران؛ تولد تا 3 ماهگی):
کودکان در آغاز واکنش های غیر انتخابی به انسانها ارند تا قبل از سه هفتگی نوزادان خنده های بازتابی دارند، آنها صدا و بوی مادر را تشخیص می دهند ولی کاملا به وی دلبسته نیستند، زیرا به سر بردن با افراد نا آشنا واکنشی را به دنبال ندارد. 2-دلبستگی در حال شکل گیری(تمرکز بر روی افراد آشنا؛ 3تا6ماهگی): کودکان در این مرحله به تدریج لبخند خود را به افراد آشنا محدود می کنند ولی هنوز در مقابل جدایی از مراقب یا والدین واکنش های اعتراض آمیز نشان نمی دهند.3-دلبستگی واضح(تقرب جویی فعال؛ 6ماهگی تا 3 سالگی): بالبی معتقد است که کودکان در این مرحله به یک سیستم تصحیح سونده به وسیله هدف مجهز می شوند و از این طریق حضور و غیاب موضوع دلبستگی را کنترل می کنند. در حدود 8 ماهگی اضطراب جدایی تجلی مییابد، تا پیش از این رابطه کودک و مراقب از طرف کودک وابستگی و از طرف مادر دلبستگی است اما بعد از این مقطع این رابطه از هر دو طرف به صورت دلبستگی در می آید واین حالت ناشی از شکل گیری پیوند عاطفی است.4-تشکیل رابطه متقابل(رفتار مشارکتی؛ بعد از 3 سالگی): در پایان سال دوم زندگی، رشد سریع بازنمایی های ذهنی و زبان به کودک امکان پیش بینی رفت و آمد مراقب را می دهد، در این مرحله کودک به جای تعقیب از مذاکره و مشارکت استفاده میکند. بالبی(1973، به نقل از سلیمی کوچی، 1393) این مساله را مطرح کرد که هر تعامل پایا و بادوام در کودکی تاثیرات طولانی مدتی بر روی رشد شخصیت می گذارد که این تاثیرات توسط یکسری بازنمایی های ذهنی که بالبی آن ها را “الگوهای فعال درونی” می نامد طرح ریزی میگردد. از نظر بالبی تعاملات واقعی با تصاویر دلبستگی به دو شکل در حافظه ذخیره ی گردد: 1-بازنمایی های ذهنی کودک از پاسخ تصویر دلبستگی(الگوهای فعال از دیگران)2-بازنمایی های ذهنی از کارآمدی و ارزش خود(الگوهای فعال از خود). الگوهای فعال در مورد خود و دیگران علت اصلی تداوم و پیوستگی بین تجارب دلبستگی اولیه با شناخت ها، احساسات، رفتارها و روابط بعدی است و به عنوان هسته ویژگی های شخصیتی، تمایل به بروز و به کارگیری در موقعیت ها و روابط جدید دارد و می تواند عملکرد سیستم دلبستگی را در تعاملات اجتماعی و روابط نزدیک آینده تحت تاثیر قرار دهد. به عبارت دیگر سبک های دلبستگی افراد بر مبنای درون سازی انتظارات بین شخصی در مورد قابل دسترس و پاسخگو بودن نگاره دلبستگی(مادر) و کارآمد و ارزشمند بودن خود شکل می گیرد(کافتسیوس، 2004؛ به نقل از سلیمی کوچی، 1393).

دلبستگی و الگوی فعال درونی
یکی از مفروضه‌های بنیادی در نظریه بالبی این است که تحریک‌های روانی و فیزیکی به‌طور خودکار سیستم دلبستگی را تحریک و فعال می‌کنند. بالبی معتقد است انسان‌ها با خزاین رفتاری وسیعی (رفتارهای دلبسته گونه) که به‌منظور نزدیکی به دیگران و حمایت از ایشان (پیکره‌های دلبستگی) طراحی‌شده‌اند، به دنیا می‌آیند. این رفتارها همگی یک ویژگی و هدف عمده را دنبال می‌کنند: حفظ خود از تهدیدات روانی و فیزیکی خاصی که ایمنی خاطر را دست‌خوش فروپاشی می‌کنند. رفتارهای مجاورت طلبانه در کودکی درواقع سیستم‌های ایجاد سازگاری‌اند که می‌خواهند احتمال بقاء و بازآفرینی را در بخش‌هایی که عملکرد ناپخته دارند، فعال نمایند؛ مهم‌ترین این بخش‌ها شامل قابلیت حرکت کردن، غذا خوردن و دفاع‌های شخصی می‌باشد. هرچند که فعال بودن سیستم دلبستگی در سال‌های نخست زندگی اهمیت حیاتی‌تری دارد، اما بنا بر گفته‌ی بالبی (1988) این فعالیت در تمام طول عمر داشته و در رفتارهایی که در زمان نیاز به‌صورت مجاورت طلبی تظاهر می‌کنند، پدیدار می‌گردد (حسینی،1390). به اعتقاد بالبی سیستم رفتارهای دلبسته گونه نظامی است که آدمیان را در تمام سنین برای مجاورت طلبی با افراد محبوب برمی‌انگیزد. مجاورت طلبی به‌سوی کسانی که دلبسته ی آنان هستیم، ابزاری است که انسان را در برابر تهدیدها و تنش‌ها محافظت می‌کند. بالبی (1988) همچنین به تفاوت‌های فردی مهمی که افراد در کارکرد سیستم فعال‌شده‌ی دلبستگی با یکدیگر دارند، اشاره‌کرده است. فعال‌سازی و روان پویایی‌های سیستم رفتار دلبسته گونه به شیوه‌ای عمل می‌کند که افراد هنگام بروز تنش و به‌منظور کسب امنیت از پیکره‌های دلبستگی، عمدتاً از دو راهبرد تنظیم‌کننده که شامل فزون کاری (بی‌قراری یا اضطراب) و کم‌کاری یا اجتناب استفاده کنند( حسینی، 1390).
الگوی کار درونی (الگوی فعال درونی یا الگوی ذهنی) همان بازنمایی‌های روانی خود و دیگران است که در اثر تعاملات دلبسته گونه با پیکره‌های دلبستگی در کودکی شکل می‌گیرند. درصورتی‌که در زمان کودکی با در دسترس نبودن و پاسخگو نبودن پیکره‌های دلبستگی مان مواجه شده باشیم، الگوهای مقدماتی ذهن ما پیرامون خود و دیگران منفی می‌شود و راهبردهای تنظیم هیجانات مان جهت مجاور طلبی به‌گونه‌ای نامناسب (فزون کاری یا کم‌کاری) اتخاذ می‌گردد. الگوی کار درونی شامل مجموعه‌ای از باورها و انتظارات درباره‌ی خود و دیگران است(حسینی، 1390). این الگوها درواقع ساختارهای شناختی – عاطفی هستند که انتظارات، عقاید و نگرش‌های فرد را نسبت به خود و دیگران جهت‌دهی کرده و به تنظیم عواطف در روابط می‌پردازند (پیترومونانکو و بارت ، 2000). به نظر می‌رسد که هر فرد یک الگوی فعال درونی از خود و دیگران دارد که شامل اطلاعاتی درباره‌ی دوست‌داشتنی بودن خود، پاسخگو بودن و در دسترس بودن دیگران است (نامان ، 2005). ازآنجایی‌که کیفیت دلبستگی به والدین و الگوی فعال درونی مبنایی برای برقراری ارتباط با دیگران است، این طرح در چگونگی روابط رمانتیک در بزرگسالی نیز مؤثر خواهد بود (ماین ، کاپلان و کسیدی، 1985، به نقل از لوپز و گروملی ، 2002). بالبی (1973) معتقد است که کیفیت تعاملات تکراری فرد با مراقبان اولیه، مدل‌های کار درونی یا مدل‌های ذهنی را شکل می‌دهد. سبک والدینی حساس و مسئولانه موجب شکل‌گیری مدل‌های ذهنی مثبت نسبت به خود (به‌صورت فردی دوست‌داشتنی و باصلاحیت) و نسبت به دیگران ( به‌صورت افرادی ارزشمند و گرم و صمیمی) می‌شود و به‌طور معکوس، سبک والدینی طرد کننده و آزاردهنده می‌تواند منجر به شکل‌گیری مدل‌های ذهنی منفی نسبت به خود (به‌عنوان فردی غیر دوست‌داشتنی و بی‌صلاحیت) و نسبت به دیگران (به‌عنوان افرادی غیر ارزشمند و سرد ) شود(کسیدی، 1999). درنتیجه‌ی این فرآیند، یکی از این انتظارات و نگرش‌ها نسبت به خود و دیگران شکل‌گرفته و به صورتی مستحکم نمایان می‌شود. عقیده بر این است که مدل‌های ذهنی معمولاً در برابر تغییر مقاوم هستند (کولینز و آلارد ، 2001).
بارثولومی و هوروویتس (1991؛ به نقل از سامر و کوزارلی ، 2004)، سبک دلبستگی بر اساس الگوهای فعال درونی به چهار دسته طبقه‌بندی کرده‌اند که از دو بعد اصلی خود و دیگران با ابعاد الگوهای ذهنی (مثبت و منفی) حاصل می‌شوند. به این سبک‌ها در ادامه پرداخته می‌شود.
1- سبک دلبستگی ایمن : الگوی ذهنی این افراد نسبت به خود و دیگران مثبت است و خود را به‌صورت افرادی دوست‌داشتنی و دارای ارزش تجربه می‌کنند و معتقدند که دیگران نیز افراد باارزش و پاسخگو هستند.
2- سبک دلبستگی پریشان یا دل‌مشغول : الگوی ذهنی این افراد نسبت به خود منفی و نسبت به دیگران مثبت است. این افراد مجموعه احساساتی نظیر بی‌ارزشی شخصی و غیر محبوب بودن را نسبت به خود تجربه کرده که این احساس با تمایل این افراد برای کسب اعتبار برای خود از طریق درگیری افراطی و دلواپسانه در روابط صمیمانه، آمیخته است.
3- سبک دلبستگی انفصال طلب یا تحقیرآمیز : این افراد دارای الگوی ذهنی مثبت نسبت به خود و الگوی ذهنی منفی نسبت به دیگران هستند که بااحساسی از ارزشمندی شخصی شناخته می‌شوند و این احساس با یک نیاز یا تعامل تدافعی و انکار آمیز برای روابط و تماس‌های صمیمانه آمیخته است.
4- سبک دلبستگی هراسناک یا ترسان : الگوی ذهنی این افراد برعکس افراد ایمن، نسبت به خود و دیگران منفی است. این افراد متمایل به برقراری تماس‌های اجتماعی و روابط صمیمانه هستند، ولیکن این تمایل به‌وسیله‌ی ترس از طرد شدن توسط دیگران بازداری می‌شود (بارثولومی و هوروویتس، 1991؛ به نقل از سامر و کوزارلی ، 2004).
در واقع در سطح تصور از خود (مثبت یا منفی) و در سطح تصور از دیگران (مثبت یا منفی) همراه با دو درجه اضطراب و اجتناب در افراد وجود دارد که یک سبک دلبستگی غیر ایمن را ایجاد می‌نماید. هر یک از زوجین دارای این سه سبک غیر ایمن، نسبت به همسرانشان بی‌اعتمادند، در تعهد مشکل‌دارند و سطوح پایینی از همبستگی، اعتماد متقابل و همچنین رضایت‌مندی در روابط را نشان می‌دهند (استیوبر ، 2005).

نظریه¬های دلبستگی
هرچند مفهوم دلبستگی در ابتدا توسط جان بالبی ارایه شد، اما محققان دیگری همچون اینثورث (1989)، هازن و شیور (1987)، نیز در بسط نظریه دلبستگی سهیم بوده اند. اینک به ترتیب نظریه های تأثیر گذار در دلبستگی، شرح داده می شوند.

نظریه روانکاوی
اوّلین کسی که اهمیت رابطه نوزاد و والدین را مطرح کرد، زیگموند فروید بود (سلیگمن و رایدر ، 2012). از نظر فروید، اگر در ماه های اولیه زندگی کودک، تکانه های دهانی وی ارضاء شوند، کودک متوجه می گردد که نیازها، قابل برآورده شدن هستند. بنابر این، به تدریج درمی¬یابد که چه کسی مسئول برآورده کردن نیاز های اوست و این آگاهی در ابتدا باعث وابستگی کودک به فرد خاص می شود و در نهایت، محبت، دلبستگی، و اعتماد وی را سبب می شود (کرین، 1997، ترجمه فدایی، 1379). اریکسون معتقد است، پاسخگو بودن مراقب به صورت مستمر و باثبات، منجر به پرورش حس اعتماد درکودک و در نهایت، ایجاد دلبستگی می شود (سیگلمن و رایدر، 2012). از نظر وی شش سال اول زندگی و کیفیت ارتباط کودک با والدین نقش سرنوشت سازی را در زندگی وی بازی می¬کند (کرین، 1997، ترجمه فدایی، 1379).
نظریه کردار شناسی
به نظر کردارشناسان، همه انواع، از جمله انسان، با تعدادی گرایش غریزی متولد می¬شوند که برای بقای آنها بسیار ارزشمند است (کرین، 1997، ترجمه فدایی، 1379). لورنز (1935) اوّلین کسی بود که بیان کرد که فرایند دلبستگی در میان انواع در یک دوره حساس اتفاق می افتد. این موضوع بدین معناست که نوزاد حیوانات فقط وقتی به چیزی دلبسته می شوند، که در معرض آن قرار بگیرند و آن را دنبال کنند (ماسن و همکاران، 1990، ترجمه یاسایی، 1384). اگر این فرایند از دوره حساس فاصله بگیرد، هیچ گونه دلبستگی اتفاق نخواهد افتاد، چرا که دلبستگی، فرایندی فوق العاده پایدار است (کرین، 1997، ترجمه فدایی، 1379).
نظریه شناختی
طبق نظریه شناختی، سه عامل مهم در شکل گیری و رشد دلبستگی عبارتند از: 1- اگاهی کودک نسبت به دنیای بیرون 2 – شناخت مراقبین 3- رشد مفهوم بقای شيء (سیگلمن و رایدر، 2012). این نظریه بیان می کند که توانایی ایجاد دلبستگی تا حدی با سطح تحولی هوش کودک در رابطه می باشد. طبق این نظریه تا وقتی که کودک نتواند یک شخص خاص را بشناسد و از دیگران متمایز کند، نمی تواند یک دلبستگی خا