منبع تحقیق با موضوع انتخاب کالا، خانواده ها، جنس مخالف

غالباً براي تقليد تقويت شده است . براي مثال ، خواهر او اتاقش را تميز مي کند و توسط والدين تقويت مي شود ؛ پسر نيز اتاقش را تميز مي کند و او نيز به همان صورت تقويت مي شود .
به طور خلاصه ، نظريه تقليد تعميم يافته به سادگي مي تواند توضيح دهد که چرا کودکان از الگوهايي که تقويت شده اند و نه از الگوهايي که تنبيه شده ند ، تقليد مي کنند . آنچه نظريه بندورا را متفاوت مي سازد ( و آنچه به نظريه او مايه شناختي مي دهد ) ، گمانه زني آن درباره موضوع هاي انتزاعي است که فرد احتمالاً در نتيجه تجربه يادگيري تشکيل مي دهد . بنابراين ، ممکن است بندورا بگويد که کودکان در آزمايش سال 1965 او قوانيني کلي را آموخته باشند ؛ مثلاً ، ” اگر از کسي تقليد کني که تقويت شده است ، تو نيز احتمالاً تقويت خواهي شد ” و ” اگر از کسي تقليد کني که تنبيه شده است ، تو نيز احتمالاً تنبيه خواهي شد ” . کودکان گروه هاي مختلف که اين انتظارات را از پيش پرورش داده بودند ، به نحو شايسته اي عمل کردند . از طرف ديگر ، يک رفتارگرا ممکن است بگويد که کودکان مجموعه پيچيده اي از وابستگي ها را درباره تقليد آموخته اند و صرفاً آنها را به موقعيت جديد تعميم مي دهند . رفتارگرا ممکن است تا آنجا پيش رود که بگويد کودکان طوري عمل کردند که گويي از قوانيني که ذکر کرديم ، پيروي کرده اند ؛ اما از آنجايي که عملاً نميتوانيم بفهميم چگونه اطلاعات در حافظه آنها نگهداري شده است ، علامتي براي حدس زدن درباره آنها وجود ندارد .
اين واقعيت که کودکان همه گروه ها ، زماني که قول پاداش به آنها داده شد ، تقليد نشان دادند ، مشکل جديدي براي تحليل رفتاري ايجاد نمي کند . حداقل از زمان آزمايش تولمن و هونزيک ( 1930) ، رفتارگرايان فرق بين يادگيري و عملکرد را تشخيص داده اند ، و برخي از آنها نتيجه گيري کرده اند که تقويت براي يادگيري لازم نيست ، ولي براي عملکرد رفتارهاي آموخته شده ضروري است . با وجود اينکه کودکان عملاً تا پس از نشان دادن پاسخ هاي تقليدي ، تقويت نشدند ، اين مورد ديگري است از اينکه تعميم ناشي از تجربه هاي گذشته مي تواند در کار باشد . ممکن است کودکان ياد گرفته باشند که وقتي يک بزرگسال متعهد ، براي رفتارهاي به خصوصي قول پاداش را مي دهد ، غالباً به قولش عمل مي کند . بندورا خواهد گفت که کودکان ” انتظار تقويت ” داشته اند ؛ رفتارگرايان مي گويند که کودکان تجربه هاي مشابه را تعميم داده اند . بنابراين ، ادعاي بندورا مبني بر اينکه نظريه تقليد تعميم يافته نمي تواند نتايج وي را توجيه کند ، درست نيست . هر دو نظريه مي توانند نتايج را توجيه نمايند ، ولي هر يک به شيوه اي متفاوت اين کار را انجام مي دهند . مثل مجادله هاي ديگر بين رويکرد هاي شناختي و رفتاري ، مجادله بر سر تبيينهاي رفتار تقليدي ، بخشي به معنا شناسي مربوط مي شود و بخشي به اينکه تا چه اندازه اي بايد درباره فرايندهايي که نمي توانيم آنها را مستقيماً مشاهده کنيم ، گمانه زني کنيم .
عواملي که بر احتمال وقوع تقليد اثر مي گذارند
مقدار زيادي از مطالعات اوليه بندورا صرف بررسي عوامل متفاوتي شد که کم و بيش باعث مي شوند تا مشاهده کننده از الگو تقليد کند . ما قبلاً دو عامل بديهي و مهم آن را ديديم : پيامدهاي مربوط به الگو و پيامدهاي مربوط به يادگيرنده . کودکان براي تقليد از الگويي که رفتارهايش تقويت مي شوند ، مستعد ترند و زماني که آنها براي تقليد تقويت شده باشند ، با احتمال بيشتري از يک الگو تقليد مي کنند . عوامل بسيار ديگري نيز براي تقليد اثر دارند که بعداً مورد قرار مي گيرند .
ويژگي هاي الگو
به طوري که ميشل (1971) اشاره کرده است ، کودکان نورس ، عموماً بيشتر از هر کس ديگري با والدينشان تماس دارند ، ولي آنها با تعداد زيادي از الگوهاي بالقوه ديگر نيز مواجه مي شوند ، از جمله همشيرها ، همکلاسيها ، معلمان ، پدربزرگ و مادربزرگ ، شخصيت هاي تلويزيوني ، شخصيت هاي کارتون ، و قهرمانان ورزشي و واضح است که کودکان از هر کسي به يک اندازه تقليد نمي کنند . چه ويژگي هايي در اين الگوهاي بالقوه بر کودکان تاثير مي گذارند ؟
ميشل ( 1971) برخي از عواملي را که وسيعاً مورد مطالعه قرار گرفته اند ، خلاصه کرده است . برخي از نظريه پردازان پيشنهاد کرده اند که پاداش دهندگي الگو ، نقش مهمي را در تقليد ايفا مي کند ( ماورر ، 1960) . به صورت اختصاصي تر ، عقيده بر اين بود که کودکان از والدين خود تقويت هاي بسياري را دريافت مي دارند و علت اينکه به تقليد از والدينشان گرايش دارند ، همين است . بندورا و هيوستون ( 1961) اين عقيده را به صورت آزمايش بررسي کردند . کودکان کودکستاني با خانمي که به صورت يک ” مهرورز ”
( براي برخي از کودکان ) يا به صورت يک ” نامهرورز ” ( براي کودکان ديگر ) عمل مي کر ، ملاقات هاي فردي داشتند . در موقعيت مهرورز ، اين خانم روي زمين کنارکودکي که اجازه بازي با اسباب بازي هاي مختلف را داشت ، مي نشست ، و هر گاه کودک از وي تقاضاي کمک يا توجه مي کرد ، او با علاقه و محبت به کودک پاسخ مي داد . در موقعيت نامهرورز، اين خانم از کودک مي خواست تا با اسباب بازي ها بازي کند ، اما بعد در گوشه اتاق پشت يک ميز مي نشست و نشان مي داد که مشغول کار است . چند روز بعد از اين جلسات اوليه ، از هر کودک خواسته شد تا در يک بازي با همان خانم شرکت کند و در طول مدت بازي ،ا ين خانم حالت هاي بدني و بيان کلامي متفاوتي را انجام مي داد . بندورا و هيوستون متوجه شدند که کودکان موقعيت مهرورز از رفتارهاي اين خانم بسيار بيشتر تقليد کردند . پژوهش بعدي ، نتايج بندورا و هيوستون را مبني بر اينکه از الگوهايي که با محبت ترند يا به عبارت ديگر پاداش دهنده هستند ، بيشتر تقليد مي شود ، تاکيد کرد .
والدين علاوه بر اينکه تقويت هاي زيادي را به کودکانشان مي دهند ، کنترل زيادي را نيز بر آنها اعمال مي کنند : در بسياري از موارد ، والدين تعيين ميکنند که کودک چه بکند و چه نکند . پيشنهاد شده است که علت تقليد کودکان از والدين اين است که آنها چهره هاي قدرتمندي در زندگي کودکان هستند و ميشل و گروسک اين نظر را مورد آزمايش قرار دادند . برخي از کودکان کودکستاني با خانمي ملاقات کردند که به عنوان ” معلم جديد ” به آنها معرفي شد و اين خانم تاکيد کرد که آنها در آينده وي را زياد خواهند ديد . در موقعيت ديگري ، کودکان مختلفي به همين خانم به عنوان ” معلمي که از خارج شهر براي ديدار آمده است ” معرفي شدند و به آنها گفته شد که بار ديگر او را نخواهند ديد . در هر دو مورد ، اين خانم با کودکان بازي کرد ، و بعداً در غياب وي ، کودکان را هنگام بازي ، مورد مشاهده قرار دادند . آن کودکاني که شنيده بودند اين خانم معلم جديد آنهاست ( و از اين رو ، کنترل قابل ملاحظه اي بر آنها دارد ) ، از رفتارها و اطوار قالبي وي بسيار بيشتر تقليد کردند . مفهوم کنترل يا قدرت ، به طور نزديکي با مفهوم تسلط در يک گروه اجتماعي در ارتباط است . در يک خانواده ، معمولاً والدين مسلط ترين افراد هستند ، به اين معني که آنها منابع را کنترل مي کنند و تصميم هايي مي گيرند که گروه را به صورت يک کل تحت تاثير قرار مي دهد . در خانواده هايي که يکي ازوالدين تسلط بيشتري دارد ، طبق شواهد موجود ، کودکان بيشتر از والد ديگر ، گرايش به تقليد از اين والد د ارند . آبراموويچ و گروسک ( 1978) دريافتند که تسلط در گروه هاي کودکان همسال ، نقش مشابهي را بر عهده دارد .
مشاهده گراني کودکان نورس را در طول مدت ” بازي آزاد ” در جلسه کلاسي تحت نظر قرار دارند ، جايي که اين کودکان مي توانستند فعاليت ها و همبازي هاي خود را نتخاب کنند . همه مارد تقليد گفتاري يا رفتارهاي غيرکلامي يادداشت مي شدند . از معلمان آنها خواسته شد تا کودکان کلاس خود را از سلطه جوترين تا کم سلطه جوترين آنها ، رتبه بندي کنند . بين رتبه هاي سلطه جويي کودک و تعداد دفعاتي که کودکان ديگر از او تقليد کرده بودند ، همبستگي بالايي وجود داشت .
علاوه بر پاداش دهندگي و تسلط ، متغير ديگر ، شباهت الگو به يادگيرنده است . براي مثال ، نشان داده شده است که يک کودک با احتمال بيشتري از الگوي همجنس ، همسال ، يا الگويي که علايق مشابهي با علايق وي دارد ، تقليد مي کند . متغير ديگر ، بي ريايي الگوست . در يک بررسي ، کودکان از الگويي که بي ريا به نظر مي رسيد ، بيشتر از الگويي که رياکار به نظر مي آمد ، تقليد کردند .
اين مرور مختصر درباره ويژگي هاي الگو که بر تقليد اثر مي گذارند ، اصلاً جامع و کامل نيست ، ولي به راحتي مي توان فهميد که چگونه اين متغيرها توسط نظريه بندورا و نظريه تقليد تعميم يافته ، تبيين مي شوند . براي مثال ، اگر کودکي با والد يا همسال سلطه گري در تماس بوده باشد ، امکان دارد ياد گرفته باشد که اين فرد سلطه گر ، تقليد را تقويت خواهد کرد( يا تقليد نکردن را تنبيه خواهد نمود ) . همچنين اگر فرض کنيم که کودک در گذشته براي تقليد از کودکان همجنس يا همسال تقويت شده ، ولي براي تقليد از رفتارهاي افراد جنس مخالف يا با سنين بسيار متفاوت ، تنبيه شده است ، باز هم پذيرفتني است . بالاخره ، ممکن است يک کودک ياد گرفته باشد که تقليد از افرادي که به نظر رياکار مي رسند ، عاقلانه نيست . طبق نظريه تقليد تعميم يافته ، هر يک از اين متغيرها ، آثار تجربه هاي گذشته کودک را نشان مي دهند ؛ طبق نظريه بندورا ، آنها انتظارات کودک از تقويت آينده را منعکس مي کنند .
ويژگي هاي يادگيرنده
همراه با آغاز پژوهش اوليه بندورا ، تلاش هاي متعددي براي پي بردن به تفاوت هاي فردي که با گرايش شخص به تقليد از ديگران همبستگي دارند ، صورت گرفت . به نظر مي رسد که بسياري از متغيرهاي کشف شده ، به موقعيت هاي خاصي مربوط مي شوند و در حالي که برخي از آنها کاملاً واضح هستند ، موارد ديگر اين گونه نيستند . بندورا در پسرها بيشتر از دخترها گرايش به تقليد از رفتارهاي پرخاشگري يافت . آبراموويچ و گروسک ( 1978) در بررسي تقليد همسالان در مدت بازي سازمان نيافته ، متوجه شدند که کودکان کوچکتر ( 4 ساله ) از کودکان بزرگتر ( 9 ساله ) تقليد بيشتري کردند . شگفت انگيز اينکه آنها دريافتند که کودکان سلطه گر ( که از خود آنها زياد تقليد مي شد ) نيز گرايش به رفتار تقليدي داشتند .
با اينکه بسياري از ويژگي هاي همراه با تقليد ممکن است خاص موقعيت باشد ، يک اظهار کلي و از نظر شهودي منطقي اين است که افرادي که از رفتارهايشان مطمئن نيستند ، با احتمال بيشتري از رفتارهاي ديگران تقليد مي کنند . بسياري از مطالعات ، با دادن تکاليفي به آزمودني ها که يا در آنها شکست مي خوردند و يا موفق مي شدند ، سطح اطمينان آنها را به صورت آزمايش ، دستکاري کردند . براي مثال ، در بررسي رابرتس و همکاران (1982) ، به کودکان دوره ابتدايي در يک تکليف انتخاب کالا ، پسخوراند مثبت يا منفي داده شد ، و آنهايي که پسخوراند منفي دريافت کرده بودند ، در تکليف بعدي ، از الگوي ويديويي تقليد بيشتري کردند . آبلسون و لسر (1959) متوجه شدند کودکاني که اعتماد به نفس کمي دارند نيز آمادگي بيشتري براي تقليد دارند . در يک آزمايش ديگر ، ژاکوبزاک و والترز (1959) دريافتند کودکاني که در يک تکليف جداگانه ، استقلال نشان داده بودند ( يعني ، کوکاني که با وجود داشتن مشکل ، کمک ديگران رانپذيرفتند ) ، از کودکان بسيار وابسته ( که حتي هنگام عدم نياز به کمک ، آن را پذيرفتند ) ، با احتمال کمتري الگو تقليد نمودند.
ويژگي هاي موقعيت

این نوشته در No category ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *